دست از گله بردار
بدان آنچه از من است عاریت است
دامان من پاک است،جایی برای گله نیست
شاهدم قاصدک است.
قاصدک هر جا که هستی خوش خبر باشی،
بیا به دادگاه دلم،بیا تا سرود تولد مرا بخوانی
میلاد دربه دری دل در پستوی سینه
چه میگویم؟هاج و واج است
تو هم که در تلاطم فصل خزان
زرد گشته ایی
روزگار دی به یاد می آوری
من هنوز پشت پرچین خیالم ،
خاطرات با تو بودن را ورق می زنم
امروز را باور ندارم آری طلوع امروز مصنوعیست
من گله دارم...........
غنچه نفرت ،هرزه ی امروز است که نهاده بربالین همدلی رنگ
رنج می برم از این همه بی رنگی
یکی عشرق،یکی مشرق
آنور کوچه های و هوی عشق تازه وبریدن زنجیر واژه زیر آسمان خیال
لیک اینجاُُعبس است ماندن در تکاپوی زندگی
اندوه تنهایی خشت می زند بر در و دیوار
افیون ریا چنگ میزند بر رگهای غیرت
بیاد داری... گفته مرد دیروز را
آه ؟فهمیدم که چرا گفت :
دل خوش سیری چند؟؟؟